"ღღ کلبـــــه هســـتی ღღ "
با خویش بیگانه ام و در این بیگانگی به دنبال تو می گردم. تنهایی را دوست می دارم و به آن دلخوشم، اما از سکوت بی جهت شب می ترسم. به دنبال آشیانه ای می گردم، که در کنارش جویباری باشد.. و جنگلی که سکوتش را فـــقط صدای جیرجیرکها بشکند. در جست و جوی تو به رود میرسم و به سنگ های هم نفس با رودخانه.. که دنــیا را به بودن در کنار هم معنا میکنند... از تنـــهایی می ترسم زیرا تنها، زاده نشده ام... من در این تنهایی با چشمانی بارانی، در شعله های مهربان نگاهت می سوزم ، و در سخاوت قلب دریایی ات غرق می شوم . و با سقوط قطره ی اشکم بر گونه های خیس تنها یی، نام زیبایت را زمزمه می کنم... بدان که من به آسمان، به ماه و به تمام زیبایی ها سوگند یاد کرده ام.. که هرگز غروب عشق را نظاره گر نشوم. سنگین ترین غروب من لحظه ی بی تو بودن است.. و سکوت تو خاموش ترین حجم لحظه هایم.. تــو را می سرایم، ای ســـبزترین دقـایق زندگی ام.. واز تو می خواهم تا مرا در جست و جوی عشـــق خود همراهی کنی.. تـــو اوج فریاد من در سکوت ســرد پاییزی.. بین نـام مـــن و تــو، اندکی فاصله است.. بین دست مــن و تــو فاصله بسیار است.. بین احساس مــن و تــو اما ذره ای فاصله نیست.. درک این جمله مرا میگوید: می توان در گذر از سختی ها.. یاوری را حس کرد.. مطمئن بود و یقین پیدا کرد.. که اگر فاصله را برداریم مـــن وتــو یک نفریم..
من برگشتم من آرامتر از همیشه برگشتم... دلتنگ رویاها و آرزوها یم بودم و درگیر زندگی ام... خدایا سپاس که همیشه با منی و فرصتی دیگر نصیبم کردی ... خـــدایا دوسـتت دارم.. به خاطر تمام اوقاتی که در کنارم بودی... به خاطر تمام لذتی که به زندگیم بخشیدی ... به خاطر تمام خطاهایی که اصلاح کردی... همواره سپاسگذارت خواهم بود. تو به من ایمان دادی چرا که باور داشتی همانم که هستم.. چون دوستم داشتی... تو چراغی در ظلمت که نور عشق را بر زندگیم تاباندی... دنیایم به خاطر "تــــــــو" جای بهتری است. با تـــــو من با بهـــــار می رویم... سلام به همه دوستای گلم , عزیزای مهربونم , ممنونم از همتون که به یادم بودید, ومنو به تاریک خونه قلبهاتون ننداختین باید منو ببخشید که این چند وقت نتونستم بهتون سر بزنم دسترسی به نت نداشتم, آخه اومدیم اصفهان جای همتون خالی ... هر وقت برگردم از شرمندگی همتون در میام. خیلی دوستون دارم. مراقب خودتون و قلبهای مهربونتون باشید... تا به حال حرفهایم را با لبها و نگاهم بازگو میکردم ولـي امشب مي خواهم با زبان قلم برايت سخن بگويم تا باردیگر ثابت کنم که لحظه لحظه زندگیم تو را فریاد میزند . امشــب آمده ام با اشك هايم با تو سخن بگويم , با دانه هاي شفاف عشق كه از اعماق جانم جاري مي شوند ... صفحات دفتر زندگی ما هر روز با عطر جديدي از عشق ورق مي خورد ومــن مانده ام که آیا خواهم توانست بار عشق تو را به مقصد برسانم یا نه.. دوســت دارم تو در كنار من بهترين لحظه ها را تجربه كني , دوســـت دارم تو نيز به مانند من طراوت عشق در چشمانت حلقه زند , دوست دارم در كنار من مملو از عشق باشي , مملو از عطر اميـد.. شبها كه بي حضور تــو , خاطرات مشتركمان را با ديدگاني اشكبارمرور می کنم تصوير چشماني را مي بينم كه مهربانانه چشم به چشمانم دوخته اند و مـن براي استشمام عطر تــو آن را در آغوش خواهم كشيد.. كـاش مي شد همیشه با تـــو و در كنار تـــو عشـق را در آغوش كشيد. مهربـــــان ياور زندگي ام در اين شب مهتــابي كه مي دانم دلتنگ عطر باراني , اشكهـــايم را تقديم قلـــب درياييت مي كنم اما نـــــــــه . . . می دانم دوست نداری اشکی از چشمانم جاری شود .. پس با صدایی که از اعماق وجودم بیرون می آید فریـــاد می زنم از صميم قلبي كه بــه راهت باختم دوســتت دارم.
ای کاش فدک این همه اسرار نداشت ای کاش مدینه در دیوار نداشت فریـــــــــــاد دل محسن زهرا این بود ای کاش در سوخته مسمار نداشت ای کاش قلبم به قبرش راه داشت ای کاش زهرا هم زیارتگاه داشت














| قالب ساز وبلاگ پيچك دات نت |




